کد خبر : 262503
تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۱:۱۵

وقتی آسمان تهران می‌لرزید، چطور یک دانش‌آموز با پرچمش دشمن را فراری داد؟

وقتی آسمان تهران می‌لرزید، چطور یک دانش‌آموز با پرچمش دشمن را فراری داد؟
«روایت کودکی از شب‌های بمباران تهران در نوروز ۱۴۰۵. لحظه‌ای که پرچم ایران، ترس را به شجاعت تبدیل کرد.»

وقتی آسمان تهران می‌لرزید، چطور یک دانش‌آموز با پرچمش دشمن را فراری داد؟

به گزارش اطلاع با ما ، تهران : در آستانه نوروز ۱۴۰۵، تهران زیر حملات هوایی دشمن شب‌های تاریکی را تجربه می‌کند. مردم به جای پناه‌گرفتن، در کوچه‌ها جمع می‌شوند. راویِ کودک، دانش‌آموزی را می‌بیند که با پرچم ایران در میان انفجارها می‌ایستد و آن را تکان می‌دهد. این صحنه، ترس را از دل بچه‌ها بیرون می‌کند و آنها دست‌های خالی‌شان را مثل پرچم تکان می‌دهند. راوی در پایان تصمیم می‌گیرد همیشه یک پرچم کوچک در کیفش داشته باشد.

شب‌هایی که ستاره‌ها گم شده بودند

هوا که تاریک می‌شد، دیگر کسی به دنبال ماه و ستاره نبود. تهران زیر آسمانی زخمی نفس می‌کشید. صدای انفجار مثل گرگی که به در خانه می‌کوبد، تکرار می‌شد. خیلی از همسایه‌ها رفته بودند، اما ما ماندیم.

بابا می‌گفت: «این خانه مال ماست. از خاکمان نمی‌رویم.»

ولی من کوچک بودم. ته دلم می‌لرزید.

مهمانی عجیب در دل تاریکی

اما یک اتفاق، آن شب را برای همیشه در خاطرم حک کرد.
به جای اینکه مثل موش در سوراخ قایم شویم، همه به پشت بام‌ها و کوچه‌ها می‌آمدیم. انگار یک مهمانی بزرگ در دل وحشت برگزار می‌شد.

بچه‌ها دور هم جمع می‌شدیم. دست‌هایمان را توی دست هم می‌گذاشتیم. شاید هیچ‌کدام حرف نمی‌زدیم، اما می‌فهمیدیم تنها نیستیم.

دانش‌آموزی که ابرقهرمان کوچه ما شد

در میان جمعیت، یک پسر را دیدم. شبیه خودم. شاید هم‌کلاسی‌ام بود، شاید هم نه.

دست‌هایش را بالا گرفته بود. یک پرچم ایران، سبز و سفید و قرمز، در دستش باد می‌خورد.

نه آروم، نه پنهان. محکم تکانش می‌داد. هی بالا و پایین. طوری که باد بیاید تو پارچه‌اش و صدای «فُر فُر» دلنشینی در بیاورد.

آسمان پر از نورهای ترسناک بود، اما چشم‌های آن پسر ذره‌ای ترس نداشت.

فکر کردم پرچم برایش مثل کاپشن ابرقهرمان‌هاست. با هر تکان، انگار داشت به دشمن می‌گفت:

«ما اینجاییم. به ما چه کار داری؟ ایران مال ماست.»

من هم ابرقهرمان شدم

بدون اینکه به کسی بگویم، دست‌هایم را زیر بغلم گذاشتم و مثل او شروع کردم به تکان دادن. بعد یکی دیگر، بعد یکی دیگر. همه بچه‌ها دست‌های خالی‌مان را در هوا مثل پرچم تکان می‌دادیم.

آن شب فهمیدم شجاعت یعنی همین.

یعنی وقتی آسمان می‌لرزد، تو پرچم کشورت را بالاتر بگیری.

نوروز ۱۴۰۵، بهار پرچم‌ها

وقتی بهار آمد و عید نوروز رسید، دیگر چیزی مثل قبل نبودم.
فهمیدم پرچم ایران، به خاطر همان بچه‌ها و آدم‌های شجاعی زنده مانده که در سردترین و تاریک‌ترین شب‌ها نگذاشتند رنگش کم بشود.

تصمیم گرفتم وقتی مدرفه باز می‌شود، یک پرچم کوچک توی کیفم بگذارم.

برای اینکه هر روز یادم بیاید:

من هم یک ایرانی شجاعم

این گزارش بر پایه بررسی‌های تحریریه اطلاع باما و مرور داده‌های منتشرشده در رسانه‌های کشور تنظیم شده است.

کانال اطلاع باما در تلگرام

برچسب ها :آسمان تهران ، نوروز

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.