به گزارش اطلاع با ما ، بحران فرهنگی: وضعیت فرهنگی امروز ایران حاصل مجموعهای از گسستهای هویتی، رویکردهای سلبی، سردرگمی در تشخیص مسائل فرهنگی، ناهماهنگی نهادی و غیبت محصول فرهنگی است. این شرایط موجب شده بحث «تحول فرهنگی بنیادین» به یک ضرورت تبدیل شود؛ ضرورتی برای بازسازی ساختار فرهنگی، تولید الگوی ایجابی و هماهنگسازی نهادهای مؤثر بر فرهنگ.
در سالهای اخیر، واژه «انقلاب فرهنگی» دوباره در سطح حکمرانی پررنگ شده است؛ اما این بار نه بهعنوان یک توصیه مقطعی، بلکه بهعنوان پاسخی به مجموعهای از شکافها و ناکارآمدیهایی که طی دههها انباشته شدهاند. تأکید مکرر رهبران سیاسی و فرهنگی کشور بر این مفهوم نشان میدهد که اصلاحات جزئی دیگر توان ترمیم ساختار کنونی را ندارد و آنچه مورد نیاز است، تحولی فراگیر و ریشهای در زیرساختهای سیاستگذاری و تولیدات فرهنگی است.
یکی از مهمترین چالشها، گسستی است که در لایههای مختلف هویت ایرانی شکل گرفته است. بخشی از جامعه ارتباط خود را با ریشههای تاریخی، مذهبی و ملی از دست داده و این امر صرفاً نتیجه فشارهای بیرونی نیست. ساختار فرهنگی داخلی نیز به دلیل برنامهریزیهای نامنسجم، قوانین پراکنده و نبود سیاستگذاری بلندمدت، نتوانسته هویت فرهنگی را به شکلی منسجم بازتولید کند. در چنین شرایطی، جهانیشدن و رسانههای رقیب تنها شتابدهنده وضعیتی هستند که ریشههایش در «ضعف داخلی» قرار دارد.
طی دهههای گذشته، بخش عمده سیاستگذاری فرهنگی بر محدودسازی بنا شده است، بدون آنکه در کنار آن یک الگوی جذاب، کارآمد و نوآورانه ارائه شود. جامعه وقتی جایگزین مناسب دریافت نکند، طبیعی است که به سمت الگوهای بیرونی حرکت کند؛ الگوهایی که برای نیازهای روزمره گزینههای متنوع و جذاب ارائه میکنند. این خلأ در حوزههایی مانند سبک زندگی، رسانه، آموزش، پوشش و حتی مشارکت اجتماعی قابلمشاهده است. نتیجه چنین رویکردی، واگذاری میدان فرهنگ به بازیگران بیرون از سیاستگذاری رسمی بوده است.
یکی دیگر از ریشههای وضعیت فعلی، بحران در «فهم مسئله» است. نهادهای سیاستگذار فرهنگی بارها نشان دادهاند که در تشخیص مسائل اصلی، اولویتبندی و ارائه راهحل دچار تناقضاند. شورایعالی انقلاب فرهنگی نمونهای از این چالش ساختاری است؛ شورایی که از آن انتظار راهبری فرهنگ کشور میرود، اما ابزار لازم برای الزام، پیگیری و اجراییسازی سیاستها را در اختیار ندارد. به همین دلیل، مصوبات مهم فرهنگی اغلب در حد توصیه باقی میمانند و اجرا به سازمانهای دیگری سپرده میشود؛ سازمانهایی که گاهی حتی به نقش خود در این چرخه آگاه نیستند.
عرصه فرهنگ تنها محصول تصمیم یک نهاد نیست. از آموزش و رسانه گرفته تا دستگاههای اجرایی و نخبگان دانشگاهی، همگی نقشآفریناند. اما این نهادها در بسیاری مواقع همراستا عمل نمیکنند. در نتیجه، مجموعهای از سیاستهای متناقض شکل میگیرد؛ جامعه گیج میشود، نخبگان چندصدا میشوند و حاکمیت نمیتواند سیگنال واحدی به جامعه بدهد. این شکاف در موضوعاتی مانند رسانه، هنر، موسیقی، سبک زندگی و حجاب بهوضوح قابلمشاهده است.
یکی از خطاهای بنیادین سیاستگذاری در ایران، تبدیل فرهنگ به موضوعی حاشیهای بوده است. بسیاری از تصمیمگیران بهجای توجه به «مسیر نرم» یعنی کار فرهنگی، به راهحلهای فوری و سختافزاری تمایل دارند. این نگاه باعث شده فرهنگ بهجای آنکه محصول ملموس تولید کند، صرفاً در قالب سند و مصوبه باقی بماند. درحالیکه فرهنگ تنها زمانی اثرگذار است که در قالب محصول رسانهای، هنری، اجتماعی و آموزشی در زندگی مردم جاری شود.
نهادهای فرهنگی کشور غالباً خود را تولیدکننده سند میدانند، نه تولیدکننده محصول. همین ذهنیت باعث شده میان «سیاست» و «زندگی واقعی مردم» فاصلهای بزرگ ایجاد شود. اگر نهادهای فرهنگی بهجای تهیه اسناد متعدد، توان تولید فیلم، سریال، کتاب، بازی، روایت تاریخی، محصولات آموزشی و الگوهای سبک زندگی را تقویت کنند، بسیاری از شکافهای فرهنگی بهطور طبیعی ترمیم خواهد شد.
مجموع این عوامل—شکاف هویتی، رویکرد سلبی، بحران شناختی، ناهماهنگی نهادی و نبود محصول فرهنگی—بهروشنی نشان میدهد که چرا از «انقلاب فرهنگی» سخن گفته میشود. این ضرورت نه شعاری سیاسی است و نه واکنشی احساسی؛ بلکه تلاشی برای بازسازی یک منظومه فرهنگی است که بتواند نیازهای متنوع و پیچیده جامعه امروز را پاسخ دهد.
این گزارش بر پایه بررسیهای تحریریه اطلاع باما و مرور دادههای منتشرشده در رسانههای کشور تنظیم شده است.
Δ